محمد خداپناهی


روزگاریست که سودای بتان دین من است...


آغاز من تو بودی و پایان من تویی---آرامش پس از شب توفان من تویی

حتی عجیب نیست که در اوج شک و شطح---زیباترین بهانه ی ایمان من تویی

احساس هایی بس متفاوت میان ماست---آباد از توام من و ویران من تویی

آسان نبود گرد همه شهر گشتنم---آنک چه سخت یافتم: انسان من تویی

پیداست من به شعله ی توزنده ام هنوز---در سینه ی من، آتش پنهان من تویی

هر صبح با طلوع توبیدار می شوم---رمز طلسم بسته ی چشمان من تویی

هرچند سرنوشت من و تودوگانگی است---تنهای من! نهایت عرفان من تویی

سهیل محمودی



  

نویسنده : محمد خداپناهی ; ساعت ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢۸
کلمات کلیدی :شعر عرفانی