محمد خداپناهی


روزگاریست که سودای بتان دین من است...


یار ما گفت: چرا آشفته ای؟ 

گفتم: محرابم را گم کرده ام. 

- مگر چشم دلت را بسته ای؟ 

- چشم دلم را بسته اند. 

- اما وقتی باز شد به این راحتی بسته نمی شود. 

- اما سرگردان شده ام. 

- به اطرافت نگاه کن. چه می بینی؟ 

- گل ، درخت ، سنگ ، ساختمان ، ماشین ... 

- محراب جایی است که تو مستقیم به او نگاه می کنی.اینهایی که گفتی پرتو روی او هستند 

 و چون یارای دیدن آن عظمت را نداریم به تجلیاتش می نگریم . هر چیز اسمی دارد و چون همه نامها

 

نام اوست پس همه چیز نام اویند. می توانی در گلبرگ گلی زیبا ، در نقش یک سنگ و در عظمت یک

 

آسمان خراش مستقیم به او بنگری و در این صورت اینان محراب تو اند. 

- شهید محراب کیست؟ 

- کسی که در محراب شاهد باشد و نظاره گر.شهید محراب عاشق تجلیات اوست.شهید محراب

 

مست معاشقه است .شهید محراب در اتصال دائم است و وقتی مقیم وصل اوست می توان تیر  

ناعدالتی ها و نامردمیها  و نادانی ها را از پایش بیرون کشید بی آنکه متوجه گردد. 

- اما محارب کیست؟ 

- محارب من های من و توست که اینچنین آشفته می سازدمان که محراب ها را فراموش  

می کنیم و اگر در محراب قرار داریم ما را بر جاروی جادویی خویش سوار می کند و به سرزمین رویاها

 

می برد و این حرب است که شکل می گیرد تا محراب کم رنگ و کم رنگ تر شود. 

و  باز حسی از شعر و شعور بر من باریدن گرفت : 

من مسلمانم. 

قبله ام یک گل سرخ. 

جا نمازم چشمه ، مهرم نور. 

دشت سجاده من. 

من وضو با تپش پنجره ها می گیرم. 

در نمازم جریان دارد ماه ، جریان دارد طیف. 

سنگ از پشت نمازم پیداست : 

همه ذرات نمازم متبلور شده است. 

من نمازم را وقتی می خوانم  

که اذانش را باد ، گفته باشد سر گلدسته سرو. 

من نمازم را پی تکبیره الاحرام علف می خوانم. 

پی قد قامت سرو.



  

نویسنده : محمد خداپناهی ; ساعت ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢۸
کلمات کلیدی :متن ادبی و کلمات کلیدی :متن عرفانی