محمد خداپناهی


روزگاریست که سودای بتان دین من است...


  درخت بزرگی دارم ،از آن گونه که بی بار و بر خوانند. کنده اش کوژ است و فراوان گره دارد، شاخه هایش بسیار کج است. به هیچ طریق نتوان برید تا فایده ای به بار آرد. هیچ درودگری به آن نمی نگرد. چنین درخت تناور آیا بی فایده است؟ پس در زمین بایر، در جای تهی بکارش. دورش بگردش درآی و وقت بگذران، زیر سایه اش آرام گیر. هیچ تبر و اره ای قصد آسیبش نکند. هرگز کسی نبردش. در جایی که بسیاری می خواهند از شما دیرکی بسازند که در جای خود محکم و پایدار و خشک و سخت و بی روح بایستید، دائو از شما می خواهد جوانه ای باشید، درختی جوان که کم کم شاخ و برگ می گیرد، شکوفه می دهد و در زمان خود بارور می شود، ولی در تمام این مدت همواره با نسیم و کوران زندگی می رقصد.




  

نویسنده : محمد خداپناهی ; ساعت ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٩