محمد خداپناهی


روزگاریست که سودای بتان دین من است...


من خواب دیده‌ام که کسی می‌آید
من خواب یک ستاره‌ی قرمز دیده‌ام
و پلک چشمم هی می‌پرد
و کفش هایم هی جفت می‌شوند
و کور شوم
اگر دروغ بگویم
من خواب آن ستاره‌ی قرمز را
وقتی که خواب نبودم دیده‌ام
کسی می‌آید
کسی می‌آید
کسی دیگر
کسی بهتر
کسی که مثل هیچکس نیست ، مثل پدر نیست ، مثل انسی نیست ،
مثل یحیی نیست ، مثل مادر نیست
و مثل آن کسی است که باید باشد
و قدش از درخت‌های خانه‌ی معمار هم بلندتر است
...
و از برادر سید جواد هم
که رفته است
و رخت پاسبانی پوشیده است ، نمی‌ترسد
و از خود خود سید جواد هم که تمام اتاق های منزل ما مال اوست نمی‌ترسد
و اسمش آنچنانکه مادر
در اول نماز و در آخر نماز صدایش می‌کند
یا قاضی القضات است
یا حاجت الحاجات است
و می‌تواند
تمام حروف‌های سخت کتاب کلاس سوم را
با چشم‌های بسته بخواند
و می‌تواند حتی هزار را
بی آنکه کم بیاورد از روی بیست میلیون بردارد
و می‌تواند از مغازه‌ی سیدجواد ، هر چقدر که لازم دارد ، جنس نسیه بگیرد
و می‌تواند کاری کند که لامپ " الله "
که سبز بود : مثل صبح سحر سبز بود
دوباره روی آسمان مسجد مفتاحیان
روشن شود
آخ...
چقدر روشنی خوبست
چقدر روشنی خوبست
و من چقدر دلم می‌خواهد
که یحیی
یک چارچرخه داشته باشد
و یک چراغ زنبوری
و من چقدر دلم می‌خواهد
که روی چارچرخه‌ی یحیی میان هندوانه‌ها و خربزه‌ها بنشینم
و دور میدان محمدیه بچرخم
آخ...
چقدر دور میدان چرخیدن خوبست
چقدر روی پشت بام خوابیدن خوبست
چقدر باغ ملی رفتن خوبست
چقدر مزه‌ی پپسی خوبست
چقدر سینمای فردین خوبست
و من چقدر از همه‌ی چیزهای خوب خوشم می‌آید
و من چقدر دلم می‌خواهد
که گیس دختر سید جواد را بکشم

چرا من اینهمه کوچک هستم
که در خیابان گم می‌شوم
چرا پدر که اینهمه کوچک نیست
و در خیابان‌ها هم گم نمی‌شود
کاری نمی‌کند که آنکسی که بخواب من آمده است ،
روز آمدنش را جلو بیاندازد
و مردم محله کشتارگاه
که خاک باغچه‌هاشان هم خونیست
و آب حوض‌هاشان هم خونیست
و تخت کفش‌هاشان هم خونیست
چرا کاری نمی‌کنند
چرا کاری نمی‌کنند

چقدر آفتاب زمستان تنبل است

و من پله‌های پشت بام را جاروکرده‌ام
و شیشه‌های پنجره را هم شسته‌ام
چرا پدر فقط باید
در خواب ، خواب ببیند
من پله‌های پشت بام را جارو کرده‌ام

و شیشه‌های پنجره را هم شسته‌ام
کسی می‌آید
کسی می‌آید
کسی که در دلش با ماست ، در نفسش با ماست ،
در صدایش با ماست
کسی که آمدنش را
نمی‌شود گرفت
و دستبند زد و به زندان انداخت
کسی که زیر درختهای کهنه‌ی یحیی بچه کرده است
و روز به روز
بزرگ می‌شود ، بزرگتر می‌شود
کسی از باران ، از صدای شرشر باران ، از میان پچ و پچ
گل‌های اطلسی
کسی از آسمان توپخانه در شب آتش بازی می‌آید
و سفره را می‌اندازد
و نان را قسمت می‌کند
و پپسی را قسمت می‌کند
و باغ ملی را قسمت می‌کند
و شربت سیاه سرفه را قسمت می‌کند
و نمره‌ی مریضخانه را قسمت می‌کند
و چکمه‌های لاستیکی را قسمت می‌کند
و سینمای فردین را قسمت می‌کند
و درختهای دختر سید جواد را قسمت می‌کند
و هر چه را که باد کرده باشد ، قسمت می‌کند
و سهم ما را هم می‌دهد

من خواب دیده‌ام...

فروغ فرخزاد



  

نویسنده : محمد خداپناهی ; ساعت ٧:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱٦
کلمات کلیدی :شعر فروغ