محمد خداپناهی


روزگاریست که سودای بتان دین من است...


مذاهب گوناگون در تاریخ بوجود آمده، تکامل یافته و از بین رفته اند. آنچه اساسأ در همه آنها مشترک است اعتقاد به یک سری اصول متافیزیکی است. در کلی ترین شکل خود اصول متافیزیک عبارتند از نظریات ما درباره منشا جهان، ساختمان جهان، و آینده جهان.

هرچند پیشرفت علم و دانش بشر از معماهای بیشتری پرده برداشته و عمق و گسترش بیشتری مییابد، ولیکن این سوألات کماکان برجای خود باقی میمانند. مثلأ با مشخص شدن منشأ منظومه شمسی، ساختمان ، و آینده آن، همین سوألات درباره کهکشان راه شیری طرح شدند، و بعد از آن درباره مجموعه های کهکشان ها و غیره.


در جهان بی نهایت کوچک ها، یا درک ما از اتم، سوالات درباره ساختمان جهان از بحث اتم به بحث اجزاء اتم نظیر الکترون و پروتون تبدیل شد، و بعد از کشف بیش از 200 جزء اتم از الکترون تا مزون، امروزه بحث های در باره ساختمان جهان یک سطح عمیق تر شده و بحث ها بر روی کوارک ها متمرکز شده است. در نتیجه بر عکس تصورتقلیل گرایان، که توسعه علم را پایان متافیزیک تصور میکردند، واقعیت چنین نشده است.

البته یک دیدگاه متافیزیکی میتواند سعی کند بیشتر در تطابق با دستاوردهای علم باشد، و بر ستون های علم استوار باشد، یا اینکه میتواند بر دانش هزاران سال پیش استوار بوده، و بر ایمان و رأی انبیأ تکیه زند. این انتخاب را میتوان اساسی ترین وجه تمایز منافیزیک مذهبی از متافیزیک فلسفی دانست. به قول فرانسیس بیکن مذهب از ایمان آغاز کرده و از خرد برای اثبات خود سود میجوید، در صورتیکه فلسفه با خرد آغاز کرده و میتواند به ایمان ارتقاء یابد. اینکه همه مکاتیب فلسفی و مذاهب را بتوان اینچنین متمایز کرد نیز محرز نیست، ولیکن وجود دو نوع متافیزیک مذهبی و فلسفی غیر قابل انکار است، وآشکار است که داشتن یک دیدگاه عمومی از جهان کمک میکند که انسان جایگاه خود را در کلیت بزرگتری درک کند و زندگی غنی تر و پر معنی تری را دنبال کند.

البته در فرهنگهای گوناگون متافیریک و نیاز به آن متفاوت بوده است.

مثلأ در متافیریک مذاهب ابراهیمی، اعتقاد به یک خدا که خالق این جهان است وجود دارد، و آن خدا از طریق ارسال پیامبران خود، اراده خود برای بشر را تعیین نموده است. در این دیدگاه مناسبت انسان و کل هستی، رابطه خالق و مخلوق است، گوئی که این خدا بسان انسان ابزار ساز، محصول می آفریند، و یا همچون موجودات بیولوژیک، فرزند تولید میکند. اکثر متفکرین مذاهب ابراهیمی، تصویر خدا-شخصی از هستی دارند، تا جائی که انسان را نه فقط مخلوق، بلکه حتی "بنده خدا" میخوانند.

اما از سوی دیگر متافیزیک مذهب بودائیسم بیشتر به متافیزیک فلسفی شباهت دارد تا به متافیریک مذهبی. مثلا در متافیزیک بودائیسم، درک از هستی، یک درک تکاملی است، ولی لارم به ذکر است که هرچند بیان فلسفی بودائیسم همانند فلسفه هگل است، ولی بودائیسم در واقع پراتیک تعمق اندیشمند Meditation است، که مساوی توضیح فلسفی اش نیست . از سوی دیگر لازم به یادآوری است که اعتقاداتی نظیر تناسخ در بودائیسم، با علم در تطابق نیستند.

ولیکن به هر حال بودائیسم خدا پرستانه نبوده، و درکش از هستی نظیر سیالی است که انسان در حالت تعمق اندیشمند، طنین آنرا در وجود خود مییابد، و این درک فرسنگها از متافیزیک مذاهب ابراهیمی با خدای خالق، و انسان مخلوق فاصله دارد. و لازم به تذکر است که بودائیسم تفاوت اساسی با صوفیگری دارد، به این معنی که اولی بویژه Zen بسیار علم گرا ست، در صورتیکه صوفیگری ضد علم است، هر چند فرقه هائی نظیر شاه مقصودی، با سوء استفاده از بحث های شبه علمی، خرافات Cult خود را توجیه می کنند.

برگردم به مبحث متافیزیک در فلسفه. متافیزیک فلسفی در فلسفه افلاطون و ارسطو در عصر باستان طرح شده است. مثلأ افلاطون تئوری شکل forms را طرح میکند که مبنای تمام بحث های تقدم ماده و فکر درقرون وسطی میشود، و بالاخره در قرن بیستم، فلاسفه ای نطیر ویلیام جیمز، اِین بحث متافیزیک فلسفی را در پرتو دستاوردهای علم کنونی دیگر پایان یافته اعلام کردند.

از سوی دیگر ارسطو در عصر باستان بحث متافیزیک فلسفی مونیسم و پلورالیسم را طرح کرده، و در کتاب متافیزیک خود مینویسد که در ترتیب *درک* جهان، تقدم از پلورالیسم به مونیسم است، در صورتیکه در ترتیب *توضیح* جهان، تقدم از مونیسم به پلورالیسم است. این مبحث متافیزیک فلسفی کماکان از موضوعات مهم جهان شناسی و فلسفه سیاست است.

در عصر روشنگری، متافیزیک فلسفی آنالیز دکارت، ناقوس پایان تفکر قرون وسطی را نواخت، و راه گشای متد علمی مدرن شد. اسپینوزا با پانتئیسم وحدت وجود، یاد آور شرق شد، هرچند علت غائی Teleology ارسطو را حذف کرد. اما با وجود حذف علت غائی، متافیزیک اسپینوزا خدا پرستانه است، در صورتیکه متافیزیک ارسطواساسأ خدا پرستانه نیست.

و بالاخره لایبنیتس Leibniz با متافیزیک فلسفی جدیدی بنام مونودولوژی Monadology ، مدل جدیدی از اندیشه پلورالیستی را ارائه کرد، که نتنها به پایه گذاری منطق ریاضی توسط خود وی انجامید، بلکه امروز بعد از دو قرن، با پیشرفت های فیزیک کوانتا و تئوری اطلاعات، مونودولوژی مدل مناسبی برای درک ساختمان جهان به دست میدهد، که موئلفه های آن عنصر اطلاعات را هم در خود حمل میکنند.

در قرون نوزدهم و بیستم، پوزیتویستها و دانشمندانی نظیر Carnap، پایان عمر متافیزیک را اعلام کرده و مدعی شدند علم برای توضیح جهان کافی است. اما مباحثات فیزیک نو در زمینه های مباحث متافیزیک فلسفی، نظـیر موضوع علیت Causality، نشان داد که اعلام پایان متافیزیک تخیلی بیش نیست.

در میان سوسیالیست ها، مارکس و انگلس از طرفی در نوشته هائی نظیر مقدمه " آنتی دورینگ"، که نوشته انگلس با تأیید مارکس است، پوزیتویست هستند. و از سوی دیگر، در نوشته های دیگری نظیر" فلسفه طبیعت" و "لودویگ فوئر باخ و پایان فلسفه آلمان"، سیستم متافیزیک فلسفی ماتریالیسم دیالکتیک را ارائه میدهند، که بعدها با نقد لنین از پوزیتویسم و آگنوستیسم، سیستم فلسفی تمام وکمالی شد، که به مذهب امپراطوری شورو ی تبدیل شد، و نه تنها جلوی رشد اندیشه های جدید متافیزیک فلسفی در بلوک شرق را گرفت، بلکه خود نیز از پیشرفت باز ایستاد، و علم اواخر قرن نوزده که پایه نظرات انگلس بود، نظیر علم مبنای انجیل و تورات، خارج از محدوده زمانی اش متحچر شد، و قاصدان علم نو را بخاطر تکفیر مذهب ماتریالیسم دیالکتیک به صلیب کشیدند.

متافیزیک فلسفی مارکسیستی که برای کمک به درک علم قرن نوزدهم تدوین شده بود، به متافیزیک مذهبی یک رژیم استبدادی مبدل شد، زمانیکه بسیاری از اصولش نظیر تبدیل کمیت به کیفیت، یا تقدم فکر و ماده اهمیتی در علوم جدید نداشتند، و موضوعات مورد مطالعه علوم جدید، چه مستقیم و چه غیر مستقیم بوسیله حواس ما قابل تبیین نبوده، و به شکل ریاضی و بعدها از طریق کامپیوتر تبیین میشدند، که حتی با آنچه لنین میخواست از ارتدکسی مارکس و انگلس تدوین کند هم، فرسنگها فاصله گرفته بود. و لی برای کشیشان معبد کمونیسم این ها مهم نبود، چرا که اینان نگهبانان ایمان بودند و نه خرد، همانگونه که از فرانسیس بیکن نقل کردم. دیگر آنکه بخشی از کمونیستهای مخالف تحول مسالمت آمیز، اصل تضاد را بر جسته کردند و دیگران اصول دیگر ماتریالیسم دیالکتیک را برجسته نمودند .

و از کسانی که در پنجاه سال اخیر کارهای با ارزشی در زمینه متافیزیک فلسفی ارائه کرده اند، بایستی از کارل پاپر نام ببرم و بویژه در عرصه پلورالیسم و استنتاج، هرچند امروز دربارهمخالفت او با استقراء Induction ، نقد های جدیدی طرح شده اند، که خود معرف متحجر نبودن متافیزیک فلسفی پویا، که چنین بحث های فلسفی را امکان پذیر میکند.

خلاصه کنم دیدگاه های متافیزیکی انسان در زمانهای ضعف علم اساسأ به شکل مذهبی بیان میشده است. در تاریخ باستان هرچند ارسطو متافیزیک را به شکل غیر مذهبی مدون کرد، ولیکن پیروان وی در قرون وسطی جامه مذهب مسیحیت براو پوشانده و غسل تعمیدش دادند، و در شرق جبه اسلامی بر تنش کردند.

دیدگاه متافیزیکی مذهب متقابلأ بر روی دولت تأثیر گذاشته، و به این طریق بر فرهنگ و اخلاق جامعه مستولی شده، و گوئی از ماوراء الطبیعه این جهان را هدایت میکرده. در نتیجه دولت نیز به پاسدار اصول متافیزیکی تبدیل میشود، که اساسأ لایتغیر تصور میشدند، و این حتی در شکل غیر مذهبی مارکسیستی آن صادق بود.

جوامع غرب نیز که مدتها با روحیه پوزیتویستی زندگی کرده اند، اینک در جستجوی یک دیدگاه عمومی از جهان، موجی از بازگشت به مذهب را شکل داده اند، چنانکه خرافات در بین بسیاری از روشنفکران این جوامع در حال نشو و نما است، و سوأل راجع به رابطه مذهب و دولت دوباره در حال طوح است. آنچه مسلم است پاسداری دولت از اصول متافیزیکی هر عقیده ای، باعث اجحاف به عقاید دیگر در زمینه قوانین، آموزش، و زندگی روزمره شهروتدان میشود، و زاه حل در سکولاریسم کامل است .


منبع :www.iranscope.com



  

نویسنده : محمد خداپناهی ; ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۱٥