محمد خداپناهی


روزگاریست که سودای بتان دین من است...


باز کن پنجره ها را که نسیم 
روز میلاد اقاقی ها را 
جشن میگیرد
وبهار
روی هر شاخه کنار هر برگ
شمع روشن کرده است.


همه چلچله ها برگشتند
وطراوت را فریاد زدند
کوچه یکپارچه آوازشده ست
ودرخت گیلاس
هدیه جشن اقاقی ها را
گل به دامن کرده است.


بازکن پنجره هارا،ای دوست
هیچ یادت هست
که زمین را عطشی وحشی سوخت؟
برگ ها پژمردند؟
تشنگی با جگرخاک چه کرد؟

هیچ یادت هست
توی تاریکی شب های بلند
سیلیِ سرما با تاک چه کرد؟
با سرو سینه گلهای سپید
نیمه شب باد غضبناک چه کرد؟
هیچ یادت هست؟؟

حالیا معجزه را باور کن
وسخاوت رادر چشم چمن زار ببین
ومحبت را در روح نسیم
که در این کوچه تنگ
با همین دست تهی
روزمیلاداقاقی ها را 
جشن می گیرد!

حاک جان یافته است
تو چرا سنگ شدی؟
تو چرا این همه دل تنگ شدی؟
باز کن پنجره ها را
وبهاران را 
باور کن.



  

نویسنده : محمد خداپناهی ; ساعت ٢:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۱٦