محمد خداپناهی


روزگاریست که سودای بتان دین من است...


یادداشتهای آدم وحوا از سری نوشته های پراکنده مارک تواین است که روایتی طنز گونه وطنازبرای فارسی زبانان است.به دلیل محدودیت وبلاگ چند خطی از این داستان را که از زبان آدم روایت می شود وبسار جالب وخواندنی است را آورده ام.درفرصتی مناسب از یادداشتهای حوا هم که آن هم مکمل این نوشتار است را در وبلاگ می آورم.

مستخرج از یادداشتهای آدم:

 


دوشنبه- این مخلوق جدید با این موهای بلندش رفتار دلپذیری دارد.همیشه دور و بر من می چرخد واطراف من پرسه میزند.از این کارش خوشم نمی آید.دوست دارم با حیوانات دم خورباشد...

امروز هوا ابری است و ازطرف مشرق باد می وزد.ما فکر می کنیم که باران ببارد...ما؟عجب کلمه ای است!این را از کجا آورده ام؟-حالا یادم آمد،همین مخلوق جدید همیشه می گوید ما.

.

.

.

چهار شنبه- برای خودم پناه گاهی ساخته ام تا در برابر باران مصون باشم،اما در عوض آرام وقراراز من گرفته است.این مخلوق تازه همیشه فضولی می کند ودر کارهای من مداخله بیجا دارد.وقتی سعی کردم از پناه گاه بیروبش کنم از سوراخهای نگاهش آب آمد وپنجولهایش را روی صورتش گذاشت وشروع به صداهایی کرد که حیوانات دیگربه هنگام ترس و وحشت از خود تولید می کنند.کاش ابداّ نمی توانست صحبت کند،این موجود غریب همیشه حرف میزند.صدایش ضعیف وظریف است وخیبی موزون ودلپذیر حرف می زند،اما مقصودش را درست ادا نمی کند.من هرگزپیش از این صدای انسان دیگری را نشنیده بودم،چنین صدایی سکوت پرمتانت اطراف مرا که گوشهای من بدان خو گرفته است را در هم می شکند.این صدای جدید آنقدر به من نزدیک است که درست روی شانه های من ودرست دربرابرگوشهای من است.یکباربجانب این گوشم وبعد به جانب گوش دیگرم،حال آنکه من به صداهایی خوکرده ام که کم وبیش از من فاصله داشته اند.

 



  

نویسنده : محمد خداپناهی ; ساعت ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۱٤