محمد خداپناهی


روزگاریست که سودای بتان دین من است...


 معلم پای تخته داد میزد
صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود
ولی آخر کلاسیها
لواشک بین خود تقسیم می کردند
وان یکی در گوشه ای دیگر جوانان را ورق میزد
برای اینکه بیخود های و هو می کرد و با آن شور بی پایان
تساویهای جبری را نشان میداد
با خطی خوانا بر روی تخته ای کز ظلمتی تاریک غمگین بود.
تساوی را چنین بنوشت : یک با یک برابر است ...
از میان شاگردان یکی برخاست
همیشه یک نفر باید برخیزد ...
به آرامی سخن سر داد
تساوی اشتباهی فاحش و محض است
نگاه بچه ها وانگه به یک سو خیره گشت
معلم مات بر جا ماند
و او پرسید : اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آیا باز یک با یک برابر بود ؟
سکوت موحشی بود و سئوالی سخت
معلم خشمگین فریاد زد : آری برابر بود ...
و او با پوز خندی گفت :
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
ان که زور و زر به دامن داشت بالا بود
وانکه قلبی پاک و فاقد زر داشت پایین بود
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آن که صورت نقره گون چون قرص مه می داشت بالا بود
آن سیه چرده که مینا بید پایین بود ....
اگر یک فردانسان واحد یک بود
این تساوی زیر و رو می شد .
حال می پرسم اگر یک با یک برابر بود
نان و مال مفت خواران از کجا آماده می گردید ؟
یا چه کس دیوار چین را بنا می کرد؟
یک اگر با یک برابر بود
پس چه کس پشتش زیر بار فقر خم میشد
یا که زیر ضربت شلاق له می شد ؟
یک اگر با یک برابر بود
پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد ؟
معلم ناله آسا گفت :
بچه ها در جزوه های خویش بنویسید :
یک با یک برابر نیست ....

خسرو گلسرخی

 



  

نویسنده : محمد خداپناهی ; ساعت ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۱٤