محمد خداپناهی


روزگاریست که سودای بتان دین من است...


بعزم مرحله عشق پیش نه قدمی                   که سودها کنی اَر، این سفر توانی کرد.

همانگونه که می دانیم، ایران با کشور ژاپن تقریباً همزمان با علوم جدید و راه و رسم آموزش به روش نو، در مغرب زمین آشنا شد.



ادامه مطلب   

نویسنده : محمد خداپناهی ; ساعت ٦:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۳٠




ای نور چشم من سخنی هست گوش کن          تا سـاغرت پـر اسـت بنوشـان و نوش کن
پــیــران ســخـن ز تجـربـه گـویــند، گـفتـمت          هان ای پسـر که پـیر شـوی پند گوش کن
بر هــوشمند سـلسله ننهاد دسـت عشـق          خواهی که زلف یار کشـی ترک هوش کن
تـسـبــیح و خـرقـه لـذت مسـتی نبخشـدت          همـت دریـن عـمـل طلب از می فروش کن


"من" کلمه آشنایی است که انسان نه تنها از زمان تولد بلکه از بدو خلقت با آن انس گرفته است. زاویه دید انسان از همان کودکی و نوزادی متوجه محور خود است و همه چیز را برای راحتی و آسایش خود می‌پسندد: منافع من، شخصیت من، علم من، آرامش من، برتری من، غرور من، قدرت من، اموال من، دوست من، خدای من...

اینها کلمات و جملات آشنایی هستند که ما نه تنها این عبارات را بطور پیاپی از دیگران می‌شنویم، بلکه بارها و بارها نیز در ذهن و در آمال و آرزوهای خود نیز آنها را تکرار می‌کنیم. چرا که آدمی خواستار گسترش دامنه مالکیت خود می‌باشد. انسان را بواسطه تضاد در قلعه‌ای بنام جسم قرار داده‌اند. قلعه‌ای که بواسطه دیوارهای بلند آن، تمایل به خودبینی را در انسان تقویت می‌کند. اما سئوالاتی مطرح است:

  • چگونه انسان می‌تواند از قلعه وجودی خود خارج شود و مسیری را طی کند که طی آن از "من" به "ما" برسد و از کثرت و منیت به وحدت و نهایت دست یابد؟؟

  • آیا انسان با ریاضت کشیدن و سرکوب امیال و خواسته‌های خویش می‌تواند به وحدت وجودی خود برسد؟

  • آیا تجربه نکرده‌ایم که یکی از عوامل بیماریهای ما، سرکوب خود است؟ و آیا با سرکوب کردن خواسته‌های خود باعث تشدد آن نمی‌شویم؟؟

    • قرآن: انسان حریص - انسان هلوعا

    • انجیل (غلاطیان باب5.ایه17-18): خواهش روح بر خلاف جسم و خواهش جسم بر خلاف روح است. اما هرگاه خدا شما را هدایت کند، دیگر لازم نخواهد بود برای انجام کارها به خود فشار بیاورید.
       

چون حسن عاقبت نه به رندی و زاهدی است           آن به که کار خود به عنایت رها کنیم


البته به عنایت رها کردن کارها، مختص مسائل مسیر و راه کمال است و در مورد مسائل زمینی صدق نمی‌کند.

(جناب استاد طاهری: {کار زمینی = تلاش} {کار آسمانی = تسلیم})
 

شکر خدا که هرچه طلب کردم از خدا          در منتهای همت خود کامیاب شدم


یکی از ویژگیهای "فرادرمانی" و درمان در فرادرمانی، در اصل استفاده از کلیدهای طلایی و نجات بخشی است که انسان را از قلعه منیت خود آزاد می‌کند و حرکتی را به سمت کمال و به دور از قدرت طلبی و منیت برای او خواستار است. چرا که انسان زمانی می‌تواند از بند "من و منیت" نجات یابد که زاویه دید خود را اندک اندک از سوی خود به سمت دیگران رهنما باشد و درمان در فرادرمانی این فرصت را برای همگان فراهم می‌آورد که با دیدن مشکلات دیگران (از جمله بیماریها)، بدانند که تنها او دارای مشکل نیست. چرا که شاید بعضی فکر کنند که تنها آنها مشکل و بیماری دارند و شاید گروهی طراح نقش‌آفرین هستی را مقصر مشکلات خود بدانند. اما در همین راستا بارها و بارها دیده‌ایم که افراد زیادی که طراح عالم را جزو متهمین ردیف اول خود می‌دانستند، و ریشه بیماریهای خود را نیز خدادادی می‌پنداشتند، بواسطه بهره‌مند شدن از شبکه شعور کیهانی یا به عبارتی روح‌القدس در فرادرمانی، به این نکته دست یافتند که متهم اصلی انسان است "خود انسان". سپس در ادامه به مصالحه با خالق رسیده‌اند.
 

از بدی‌ها آنچه گویم، هسـت قصـدم خویشـتن          زانکه من زهری ندیدم در جهان، چون خویشتن
دشمن جانم منم، افغان من هم از خود اسـت          از خودی خود، من بخواهم همچو هیزم سوختن


آری، چه زیبا خواهد بود اگر انسان بتواند به آنچه که می‌گوید، عمل کند و از من و منیت به "ما" و "وحدت" برسد و آنچه را برای خود دوست می‌دارد، برای دیگران نیز خواستار باشد و آنچه را بر خود نمی‌پسندد، برای دیگران نیز خواستار نباشد؛ چرا که در وحدت هستی، فرقی میان من، تو و ما نیست و من، تو و ما جمله اعضای یک پیکر هستیم. قدر آن را بدانیم و با بهره‌مند شدن از محبت و لطفهای عطا شده (همچون فرادرمانی)، نه تنها بواسطه اشتیاق، خود را در مسیر کمال نظاره‌گر باشیم، بلکه خواستار بهره‌مند شدن عموم از دانش کمال نیز باشیم.
 

ای نور چشم من سخنی هست گوش کن           تا ساغرت پر است بنوشان و نوش کن

برگرفته از وبلاگ عرفان حلقه



  

نویسنده : محمد خداپناهی ; ساعت ۳:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢٩
کلمات کلیدی :متن عرفانی




آغاز من تو بودی و پایان من تویی---آرامش پس از شب توفان من تویی

حتی عجیب نیست که در اوج شک و شطح---زیباترین بهانه ی ایمان من تویی

احساس هایی بس متفاوت میان ماست---آباد از توام من و ویران من تویی

آسان نبود گرد همه شهر گشتنم---آنک چه سخت یافتم: انسان من تویی

پیداست من به شعله ی توزنده ام هنوز---در سینه ی من، آتش پنهان من تویی

هر صبح با طلوع توبیدار می شوم---رمز طلسم بسته ی چشمان من تویی

هرچند سرنوشت من و تودوگانگی است---تنهای من! نهایت عرفان من تویی

سهیل محمودی



  

نویسنده : محمد خداپناهی ; ساعت ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢۸
کلمات کلیدی :شعر عرفانی




یار ما گفت: چرا آشفته ای؟ 

گفتم: محرابم را گم کرده ام. 

- مگر چشم دلت را بسته ای؟ 

- چشم دلم را بسته اند. 

- اما وقتی باز شد به این راحتی بسته نمی شود. 

- اما سرگردان شده ام. 

- به اطرافت نگاه کن. چه می بینی؟ 

- گل ، درخت ، سنگ ، ساختمان ، ماشین ... 

- محراب جایی است که تو مستقیم به او نگاه می کنی.اینهایی که گفتی پرتو روی او هستند 

 و چون یارای دیدن آن عظمت را نداریم به تجلیاتش می نگریم . هر چیز اسمی دارد و چون همه نامها

 

نام اوست پس همه چیز نام اویند. می توانی در گلبرگ گلی زیبا ، در نقش یک سنگ و در عظمت یک

 

آسمان خراش مستقیم به او بنگری و در این صورت اینان محراب تو اند. 

- شهید محراب کیست؟ 

- کسی که در محراب شاهد باشد و نظاره گر.شهید محراب عاشق تجلیات اوست.شهید محراب

 

مست معاشقه است .شهید محراب در اتصال دائم است و وقتی مقیم وصل اوست می توان تیر  

ناعدالتی ها و نامردمیها  و نادانی ها را از پایش بیرون کشید بی آنکه متوجه گردد. 

- اما محارب کیست؟ 

- محارب من های من و توست که اینچنین آشفته می سازدمان که محراب ها را فراموش  

می کنیم و اگر در محراب قرار داریم ما را بر جاروی جادویی خویش سوار می کند و به سرزمین رویاها

 

می برد و این حرب است که شکل می گیرد تا محراب کم رنگ و کم رنگ تر شود. 

و  باز حسی از شعر و شعور بر من باریدن گرفت : 

من مسلمانم. 

قبله ام یک گل سرخ. 

جا نمازم چشمه ، مهرم نور. 

دشت سجاده من. 

من وضو با تپش پنجره ها می گیرم. 

در نمازم جریان دارد ماه ، جریان دارد طیف. 

سنگ از پشت نمازم پیداست : 

همه ذرات نمازم متبلور شده است. 

من نمازم را وقتی می خوانم  

که اذانش را باد ، گفته باشد سر گلدسته سرو. 

من نمازم را پی تکبیره الاحرام علف می خوانم. 

پی قد قامت سرو.



  

نویسنده : محمد خداپناهی ; ساعت ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢۸
کلمات کلیدی :متن ادبی و کلمات کلیدی :متن عرفانی




  امروز را به باد سپردم

 

امشب کنار پنجره بیدار مانده ام

 

دانم که بامداد

 

امروز ِ دیگری را با خود می آورد

 

تا من دو باره آن را

 

بسپارمش به باد ....

 



  

نویسنده : محمد خداپناهی ; ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱٤
کلمات کلیدی :شعر




  درخت بزرگی دارم ،از آن گونه که بی بار و بر خوانند. کنده اش کوژ است و فراوان گره دارد، شاخه هایش بسیار کج است. به هیچ طریق نتوان برید تا فایده ای به بار آرد. هیچ درودگری به آن نمی نگرد. چنین درخت تناور آیا بی فایده است؟ پس در زمین بایر، در جای تهی بکارش. دورش بگردش درآی و وقت بگذران، زیر سایه اش آرام گیر. هیچ تبر و اره ای قصد آسیبش نکند. هرگز کسی نبردش. در جایی که بسیاری می خواهند از شما دیرکی بسازند که در جای خود محکم و پایدار و خشک و سخت و بی روح بایستید، دائو از شما می خواهد جوانه ای باشید، درختی جوان که کم کم شاخ و برگ می گیرد، شکوفه می دهد و در زمان خود بارور می شود، ولی در تمام این مدت همواره با نسیم و کوران زندگی می رقصد.




  

نویسنده : محمد خداپناهی ; ساعت ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٩