محمد خداپناهی


روزگاریست که سودای بتان دین من است...

 

نشود فاش کسی آنچه میان من و توست
 
تا اشارات نظر نامه رسان من و توست
 
گوش کن با لب خاموش سخن می گویم
پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست
 
روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید
 
حالیا چشم جهانی نگران من و توست
گر چه در خلوت راز دل ما کس نرسید
 
همه جا زمزمه ی عشق نهان من و توست
 
گو بهار دل و جان باش و خزان باش ، ارنه
 
ای بسا باغ و بهاران که خزان من و توست
 
این همه قصه ی فردوس و تمنای بهشت
 
گفت و گویی و خیالی ز جهان من و توست
 
نقش ما گو ننگارند به دیباچه ی عقل
 
هر کجا نامه ی عشق است نشان من و توست
 
سایه ز آتشکده ی ماست فروغ مه و مهر
 
وه ازین آتش روشن که به جان من و توست

 



  

نویسنده : محمد خداپناهی ; ساعت ٤:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٩
کلمات کلیدی :ه ا سایه و کلمات کلیدی :هوشنگ ابتهاج و کلمات کلیدی :شعر عرفانی




  حسین علیه السلام بیشترازآب تشنه لبیک بود.افسوس که به جای افکارش زخمهای تنش را نشانمان دادند وبزرگترین دردش را بی آبی نامیدند.

دکترعلی شریعتی

 



  

نویسنده : محمد خداپناهی ; ساعت ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱٦
کلمات کلیدی :محرم و کلمات کلیدی :عاشورا و کلمات کلیدی :دکترعلی شریعتی




روزی ز سر سنگ عقابی به هوا خاست

و اندر طلب طعمه پر و بال بیاراست

بر راستی بال نظر کرد و چنین گفت:

«امروز همه روی زمین زیر پر ماست،

 

بـر اوج فلک چون بپرم -از نظـر تــیز-

می‌بینم اگر ذره‌ای اندر ته دریاست

گر بر سر خـاشاک یکی پشّه بجنبد

جنبیدن آن پشّه عیان در نظر ماست.»

بسیار منی کـرد و ز تقدیر نترسید

بنگر که از این چرخ جفا پیشه چه برخاست:

ناگـه ز کـمینگاه، یکی سـخت کمانی،

تیری ز قضا و قدر انداخت بر او راست،

بـر بـال عـقاب آمـد آن تیر جـگر دوز

وز ابر مر او را بسوی خاک فرو کاست،

بر خـاک بیفتاد و بغلـتید چو ماهی

وانگاه پر خویش گشاد از چپ و از راست،

گفتا: «عجب است! این که ز چوب است و ز آهن!

این تیزی و تندیّ و پریدنش کجا خاست؟!»

 

چون نیک نگه کرد و پر خویش بر او دید

گفتا: «ز که نالیم که از ماست که بر ماست.»

                            «منسوب به ناصر خسرو»

 



  

نویسنده : محمد خداپناهی ; ساعت ٦:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٧
کلمات کلیدی :ناصرخسرو




عقاب وقتی می خواهد به ارتفاع بالاتری صعود کند، در لبه ی یک صخره، به انتظار یک اتفاق می نشیند!

 

می دانید این اتفاق چیست؟

"گردبادی که از رو به رو بیاید!"

عقاب به محض این که آمدن گردباد را حس کرد، بال های خود را می گشاید و اجازه می دهد باد، او را با خود بلند کند.

به محض این که طوفان قصد سرنگونی عقاب را کرد، این پرنده ی بلند پرواز، سر خود را به سوی آسمان بلند می کند و عمود بر طوفان می ایستد و مانند گلوله ی توپی، به سمت بالا پرتاب می شود. او آن قدر با کمک باد مخالف، اوج می گیرد تا به ارتفاع مورد نظر برسد و آن گاه با چرخش خود به سوی قله ی موردنظر، در بالاترین نقطه ی کوهستان، مأوا می گزیند.

خوب به شیوه ی عقاب برای بالارفتن دقت کنید. او منتظر حادثه می ماند، حادثه ای که برای مرغ های زمینی، یک مصیبت و بلاست. او منتظر طوفان می نشیند تا از انرژی پنهان در گرد باد، به نفع خود استفاده کند.

وقتی طوفان از راه می رسد، عقاب به جای زانوی غم بغل گرفتن و در کنج سنگ ها پناه گرفتن، جشن می گیرد و خود را به بالاترین نقطه ی وزش باد می رساند و از آن جا، سنگین ترین ضربه های گرد باد را به نفع خود به کار می گیرد؛ عقاب از نیروی مهاجم، به نفع خویش استفاده می کند.

او نه تنها از نیروی مخالف نمی هراسد، بلکه منتظر آن نیز می نشیند چرا که می داند این انرژی پنهان در نیروی مخالف است که می تواند او را به فضای بالاتر پرتاب کند.

انرژی اوج، به رایگان به کسی داده نمی شود. به طور اساسی در قانون بقای طبیعت، تقلای بقای نیروهای منفی، ایجاب می کند که تعداد نیروهای مخالف در زندگی، همیشه بیش تر از جریان موافق شما باشد.

پس اگر قرار است نیروی کمکی برای صعود شما حاصل گردد، قاعدتاً باید این نیرو از سوی مخالفان شما تأمین شود ، بنابراین وقتی اتفاقی خلاف میل شما رخ می دهد، به جای عقب نشینی و سرخوردگی و واگذار کردن میدان، بی درنگ عقاب گونه جشن بگیرید و این رخداد ناخوشایند را به فال نیک گرفته و سعی کنید در لابه لای این حادثه ی به ظاهر نامطلوب، خواسته و طلب مورد نظر خود را پیدا کنید و با استفاده از نیروی مخالف، خود را به خواسته ی خویش نزدیک سازید.

نیرویی که قرار است باعث صعود شما در زندگی شود، توسط همان کسانی فراهم می شود که در حال حاضر، مخالف جدی شما هستند و قصد نابودی تان را دارند.

این شما هستید که باید منتظر فرصت باشید و با تأمل و آمادگی و صبر و تدبیر بموقع، از این نیرو برای بالا رفتن و اوج گرفتن استفا ده کنید.

پس هرگز از وجود سختی و زحمت و نیروی مخالف در زندگی و کار و تحصیل و... خود گله مند نباشید. این ها مخازن انرژی پرواز شما هستند و اگر نباشند، شاید هرگز صعودی در زندگی تان حاصل نگردد.

به جای دست روی دست گذاشتن و از وجود مشکل ها و مخالفت ها گله کردن، کمی چشم دل خود را باز کنید و به حکمت پنهان در مصیبت ها و سختی های زندگی بیندیشید.

خالق هستی با هیچ موجودی حتی بدترین مخلوقات عالم هم دشمنی ندارد و اگر اتفاقی رخ می دهد که بظاهر، آزار دهنده و ناخوشایند است، شک نکنید که او در هر چه رقم می زند، خیر و برکت و سعادت، پنهان است. این ما هستیم که باید شجاعت رویارویی با جریان های مخالف را داشته باشیم و در وقت مناسب، بال های خود را بگشاییم و چرخش صعود خود به سمت بالا را تجربه کنیم.



  

نویسنده : محمد خداپناهی ; ساعت ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٥




*سخنان شما سنگهای سخت را نرم می کند.

* در فتنه ها همچون بچه شتر باش که نه پشت دارد تا بر آن سوار شوند و نه پستانی که از آن شیر بدوشند.

* دعوت کننده ای که فاقد عمل باشد، مانند تیر اندازی است که کمان او زه ندارد.

* تاجهای تفاخر را فرو نهید.

 * کسی که بر مرکب شکیبایی سوار شود، به پیروزی نهایی دست می یابد.

* چه زشت است کوچکی به هنگام نیاز و سرکشی به هنگام بی نیازی!

* حاجت محتاج را به تاخیر نینداز، زیرا نمی دانی از اینکه فردا برای تو چه پیش خواهد آمد.

 *حق سنگین است اما گوارا ، باطل سبک است، اما در کام چون سنگی خارا.

 * دوست مومن عقل است، یاورش، علم، پدرش مدارا و برادرش، نرمش.

 * علم خویش را به جهل و یقین خود را به شک مبدل نکنید، آنگاه که به علم رسیدید، عمل کنید و آنگاه که به یقین دست یافتید، اقدام نمایید.

 *حق بگویید تا به حق معروف شوید، حق را به کار ببندید، تا از اهل حق باشید.

* آنچه را نمی دانی مگو، بلکه هر آنچه را که می دانی نیز اظهار مکن.

* پیش از این که نسبت به کاری تصمیم بگیری، مشورت کن و قبل از این که وارد عمل شوی، فکر کن.

* اطمینان را با امیدواری مبادله نکن.

 * همانا پاداش دانشمند از شخص روزه دار و شب زنده دار که در راه خدا جهاد می کند بیشتر است.

 *عاقل ترین مردم کسی است که عواقب کار را بیشتر بنگرد.

* بزرگترین نادانی ها برای بشر، عدم شناخت خود است.

* برای مردم آن را بخواه که برای خود می خواهی و با دیگران طوری رفتار کن که مایلی درباره ات آنچنان کنند.

* گیتی برای تو شیواترین پندآموز است اگر پندپذیر باشی.

* بپرهیز از انجام کاری که اگر فاش شود، انجام دهنده را خوار و خفیف سازد.

* بهترین شیوه صداقت، وفای به عهد است.

* هیچ ارثی مانند ادب و اخلاق، پر ارج و گرانمایه نیست.

*بهترین شیوه عدل، یاری مظلوم است.

* مربی لایق کسی است که از غریزه عشق به کمال و ترقی خواهی کودک استفاده کند.

* بوسیدن فرزند، رحمت و محبت است.

* اسرار خویش را به کسی مگوی.

 * سرلوحه کتاب سعادت بشر، رفتار پاک و سجایای اخلاقی اوست.

* بی خردتر از همه، کسی است که خود را خردمندتر از همه  پندارد.

* شکیبایی در مصیبت، از نشانه های مومن است.

*شرط خرد، حفظ تجربه ها و به کار بستن آنهاست.

 * هر کس در نقطه ضعف های دوست خود دقیق شود، پیوند دوستی او قطع خواهد شد.

* آدمی به گفتارش سنجیده می شود و به رفتارش ارزیابی می گردد، چیزی بگو که کفه سخنت سنگین شود و کاری کن که قیمت رفتارت بالا رود.

* هیچ شرافتی مانند فروتنی نیست.

* برای مشاورت، خردمندان را برگزین تا از ملامت و ندامت در امان باشی.



  

نویسنده : محمد خداپناهی ; ساعت ٩:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٥
کلمات کلیدی :حضرت علی




حسابی سرما خوردم جوری که نمی تونم بشینم!ولی از بس دلم می خواست این شعرو بخونی وقولش بهت دادم بالاخره برات نوشتمش.

گشت غمناک دل و جان عقاب

چو ازو دور شد ایام شباب

دید کش دور به انجام رسید

آفتابش به لب بام رسید

باید از هستی دل بر گیرد

ره سوی کشور دیگر گیرد

خواست تا چاره ی نا چار کند

دارویی جوید و در کار کند

صبحگاهی ز پی چاره ی کار

گشت برباد سبک سیر سوار

گله کاهنگ چرا داشت به دشت

ناگه ا ز وحشت پر و لوله گشت

وان شبان ، بیم زده ، دل نگران

شد پی بره ی نوزاد دوان

کبک ، در دامن خار ی آویخت

مار پیچید و به سوراخ گریخت

آهو استاد و نگه کرد و رمید

دشت را خط غباری بکشید

لیک صیاد سر دیگر داشت

صید را فارغ و آزاد گذاشت

چاره ی مرگ ، نه کاریست حقیر

زنده را فارغ و آزاد گذاشت

صید هر روزه به چنگ آمد زود

مگر آن روز که صیاد نبود

آشیان داشت بر آن دامن دشت

زاغکی زشت و بد اندام و پلشت

سنگ ها از کف طفلان خورده

جان ز صد گونه بلا در برده

سا ل ها زیسته افزون ز شمار

شکم آکنده ز گند و مردار

بر سر شاخ ورا دید عقاب

ز آسمان سوی زمین شد به شتاب

گفت که : ‹‹ ای دیده ز ما بس بیداد

با تو امروز مرا کار افتاد

مشکلی دارم اگر بگشایی

بکنم آن چه تو می فرمایی ››

گفت : ‹‹ ما بنده ی در گاه توییم

تا که هستیم هوا خواه تو ییم

بنده آماده بود ، فرمان چیست ؟

جان به راه تو سپارم ، جان چیست ؟

دل ، چو در خدمت تو شاد کنم

ننگم آید که ز جان یاد کنم ››

این همه گفت ولی با دل خویش

گفت و گویی دگر آورد به پیش

کاین ستمکار قوی پنجه ، کنون

از نیاز است چنین زار و زبون

لیک ناگه چو غضبناک شود

زو حساب من و جان پاک شود

دوستی را چو نباشد بنیاد

حزم را باید از دست نداد

در دل خویش چو این رای گزید

پر زد و دور ترک جای گزید

زار و افسرده چنین گفت عقاب

که :‹‹ مرا عمر ، حبابی است بر آب

راست است این که مرا تیز پر است

لیک پرواز زمان تیز تر است

من گذشتم به شتاب از در و دشت

به شتاب ایام از من بگذشت

گر چه از عمر ،‌دل سیری نیست

مرگ می آید و تدبیری نیست

من و این شه پر و این شوکت و جاه

عمرم از چیست بدین حد کوتاه؟

تو بدین قامت و بال ناساز

به چه فن یافته ای عمر دراز ؟

پدرم نیز به تو دست نیافت

تا به منزلگه جاوید شتافت

لیک هنگام دم باز پسین

چون تو بر شاخ شدی جایگزین

از سر حسرت بامن فرمود

کاین همان زاغ پلید است که بود

عمر من نیز به یغما رفته است

یک گل از صد گل تو نشکفته است

چیست سرمایه ی این عمر دراز ؟

رازی این جاست،تو بگشا این راز››

زاغ گفت : ‹‹ ار تو در این تدبیری

عهد کن تا سخنم بپذیری

عمرتان گر که پذیرد کم و کاست

دگری را چه گنه ؟ کاین ز شماست

ز آسمان هیچ نیایید فرود

آخر از این همه پرواز چه سود ؟

پدر من که پس از سیصد و اند

کان اندرز بد و دانش و پند

بارها گفت که برچرخ اثیر

بادها راست فراوان تاثیر

بادها کز زبر خاک و زند

تن و جان را نرسانند گزند

هر چه ا ز خاک ، شوی بالاتر

باد را بیش گزندست و ضرر

تا بدانجا که بر اوج افلاک

آیت مرگ بود ، پیک هلاک

ما از آن ، سال بسی یافته ایم

کز بلندی ،‌رخ برتافته ایم

زاغ را میل کند دل به نشیب

عمر بسیارش ار گشته نصیب

دیگر این خاصیت مردار است

عمر مردار خوران بسیار است

گند و مردار بهین درمان ست

چاره ی رنج تو زان آسان ست

خیز و زین بیش ،‌ره چرخ مپوی

طعمه ی خویش بر افلاک مجوی

ناودان ، جایگهی سخت نکوست

به از آن کنج حیاط و لب جوست

من که صد نکته ی نیکو دانم

راه هر برزن و هر کو دانم

خانه ، اندر پس باغی دارم

وندر آن گوشه سراغی دارم

خوان گسترده الوانی هست

خوردنی های فراوانی هست

آن چه ز آن زاغ چنین داد سراغ

گندزاری بود اندر پس باغ

بوی بد ، رفته ا زآن ، تا ره دور

معدن پشه ، مقام زنبور

نفرتش گشته بلای دل و جان

سوزش و کوری دو دیده از آن

آن دو همراه رسیدند از راه

زاغ بر سفره ی خود کرد نگاه

گفت : ‹‹ خوانی که چنین الوان ست

لایق محضر این مهمان ست

می کنم شکر که درویش نیم

خجل از ما حضر خویش نیم ››

گفت و بشنود و بخورد از آن گند

تا بیاموزد از او مهمان پند

****

عمر در اوج فلک بر ده به سر

دم زده در نفس باد سحر

ابر را دیده به زیر پر خویش

حیوان را همه فرمانبر خویش

بارها آمده شادان ز سفر

به رهش بسته فلک طاق ظفر

سینه ی کبک و تذرو و تیهو

تازه و گرم شده طعمه ی او

اینک افتاده بر این لاشه و گند

باید از زاغ بیاموزد پند

بوی گندش دل و جان تافته بود

حال بیماری دق یافته بود

دلش از نفرت و بیزاری ، ریش

گیج شد ، بست دمی دیده ی خویش

یادش آمد که بر آن اوج سپهر

هست پیروزی و زیبایی و مهر

فر و آزادی و فتح و ظفرست

نفس خرم باد سحرست

دیده بگشود به هر سو نگریست

دید گردش اثری زین ها نیست

آن چه بود از همه سو خواری بود

وحشت و نفرب و بیزاری بود

بال بر هم زد و بر جست ا زجا

گفت : که ‹‹ ای یار ببخشای مرا

سال ها باش و بدین عیش بناز

تو و مردار تو و عمر دراز

من نیم در خور این مهمانی

گند و مردار تو را ارزانی

گر در اوج فلکم باید مرد

عمر در گند به سر نتوان برد ››

شهپر شاه هوا ، اوج گرفت

زاغ را دیده بر او مانده شگفت

سوی بالا شد و بالاتر شد

راست با مهر فلک ، همسر شد

لحظه ای چند بر این لوح کبود

نقطه ای بودو دگرهیچ نبود


دکترپرویز ناتل خانلری




  

نویسنده : محمد خداپناهی ; ساعت ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱٧
کلمات کلیدی :عقاب و کلمات کلیدی :دکتر خانلری و کلمات کلیدی :منظومه عقاب